آخرین لقمه ناهار از گلویم پائین نرفته بود که نوای خوش صوت دلنشین قرآنی که از خیابان

مجاور به گوش میرسید نزدیک و نزدیک تر شد و به نسبت نزدیکی اش ریتم تلاوتش محزون

گشت. بمنظور ارضای حس کنجکاویم پرده پنجره پذیرایی را که رو به خیابان باز میشود کنار

زدم و به خیابان نگاه کردم که از همیشه شلوغتر بنظر می رسید.آمبولانسی سفید رنگی

 که درب عقبش نیمه باز بود تابوتی را حمل می نمود که  تقریباً نصفش بیرون زده و با پارچه

 سیاهی پوشیده شده بود  به آرامی طی طریق می نمود و انبوه جمعیت عزادار و مغموم نیز

لا اله اله الله و محمد رسول الله (ص) گویان در پی تابوت روان بودند... از قاب تصویری که جلوی

آمبولانس نصب شده بود دریافتم که متوفی جوانی برومند و صد البته امیدوار و آرزومند بوده

است .  با اینکه  آن مرحوم  تازه سفرکرده غریب و ناشناس بود و هیچ یک از بستگان و بدرقه

 کنندگانش را نمی شناختم ولی  بر اساس حس نوعدوستی برای شادابی و جوانی و آرزوهای

 بر باد رفته  خودش وداغ جانسوزی که تا ابد بر دل والدین سوگوار و منسوبین نزدیک ( خاصه

 مادرش ) سنگینی می کند حسابی دلگیر و محزون شدم و دقایق زیادی از عبور تشییع کنندگان

می گذشت که بخود آمدم تا هنوز  مات و متحیر از پنجره به خیابان خیره شده ام. جالب اینکه

عبور و مرور خودروها و  سر و صدای رهگذران توجهی نداشتم و انگار در عالمی دیگر سیر میکردم.

 وقتی بخود  آمدم واکنش  مطلوب وجدان و حساسیت منطقی چشمه سار احساساتم سرخوشم

کرد و دریافتم که وجدانم بیدارست و چشمه احساساتم در جوش و خروش و تقلاست  و همین برای

آدمیت انسان  کافی است ...چرا که اگر غیر از این باشد اطلاق لفظ انسان بر این حیوان ناطق محل

تردید است ...آنچه متعاقب وقوع سلسله جریانات مشروحه ذیل به ذهنم متبادر شد را ذیلن بصورت

برجسته  بعرض میرسانم :

ـــ ممکن است انسانها دست از تلاش و مبارزه و زندگی بشویند،

ولی افکار و اندیشه متبلور در روح و روان  متعالی زوال ناپذیر

بوده و تا همیشه بسوی کمال معنوی رهسپار است و پیوسته

 در ذات هستی متجلی و موثر است.چرا که انسان روح است

 نه جسم ، و روح بر خلاف جسم فنا و نقصان نمی پذیرد ....

امید که در جمیع ابعاد زندگی موفق  بوده و همواره شاد و سر زنده و مانا باشید ...