روزگار خواب ...
در طلوع دیده بیدار
دیرگاهی نیستی ای یار ....!!؟؟
شرم جام آتشین و بوسه تبدار
یادگار آخرین دیدار ...
خـــــــون دل از دیده می بارم
در هوای تیره غمبار ...
کوچه در بند سکوتی تلخ
هر کرانش بغض شب آوار ...
نغمه نی میرسد از دور
در غروب جلگه و نیزار ....
باغبان دلخسته و مغموم
در پناه سایه دیوار ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰ ساعت 2:29 توسط حمید راهدار
|