هذیان تب ...
یکدسته ابر همراه باد آمد
بر دیدگانم شبح خواب آمد
دل را غم و اندوه محزون کرد
مرغ غزلخوان را جفای خار دلخون کرد
لیلی وشی با چهره ی گلگون
اشک تمنا را نثار راه مجنون کرد
دلها شکست و شکوه را سر داد
این سان فرار از دست قانون کرد
بر کوه و صحرا رنگ شب پاشید
مهتاب عزم سیر هامون کرد ....
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مهر ۱۳۹۰ ساعت 0:16 توسط حمید راهدار
|