آئین عاشقی....
عشق را باور ندارم ، یار کو ...؟
عطر تسکین دل بیمار کو ...؟
در هوای اطلسی بی همزبان
در بیابان غم از لیلی نهان
سفره دل را به صحرا پهن کرد
لیک باب گفتگو را منع کرد
با حجاب دیده شبها راز داشت
خواب ما را از رهایی باز داشت
باز امشب دیده بارانی شده
دل به شوق گل چراغانی شده
سرخوش از دیدار یاران می رویم
عاقبت با غمگساران همرهیم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰ ساعت 3:1 توسط حمید راهدار
|