مهربان نازنین

در هجوم عقده های لاعلاج

روح سرد و ساکت زمین

از یاد برده است

ترنم باران و

  طراوت و سرسبزی بهار را

و چشمان سیاه شب

 چون محبس کلاغان   

  زمستان زودرس را

در انزوای فصل برگ ریزان

فریاد می زند ...

جانان من ، اینک بگو

صدای آن غریق بینوا

از درون کدام صدف آیا

به گوش  موج  و باد و یار می رسد ...؟