سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی ....
فردا و فرداها
بر فراز قله مغرور
سر می کشد ازنو
شکوه گوهر خورشید
و بیکران هستی را
اشارت صبح امید و
برکت حضور و حیات
بشارت می بخشد ....
دل و دیده و دلبر
در حریم دیرپای
شوکت شب
با خیال جلوه خورشید
از دور
بوسه بر رخ
مهتاب می زنند...
*عنوان پست ودیعه است....
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ مهر ۱۳۹۰ ساعت 0:36 توسط حمید راهدار
|