در فراق اطلسی ها ...
در سایه سار درختی بی برگ
در مرز بود و نبود
نشسته با چهره ای کبود
خسته و بی حالم
از بخت بد می نالم
سکوت شب را
گهگاه زوزه باد و
آواز غمگین چکاوکی
در هست و نیست باد می شکند ...
و دیو سیاه شب
مهر خموشی بر لب
دوباره دم فرو می بندد ...
روبرو تا چشم کار می کند
وسعت شب و بیابان و
نقش پلید دشمن دژخیم است
دریغ و آه ...
یار و دیاری نیست
تا از طلوع ستاره صبح و
شکوه عشق و شبنم و شکوفه
و سپیدی برف و طراوت باران
و حماسه سرخ یاران
شعر و سرور سراید
و قصه ی غصه بخواند ....
دریغ و افسوس .....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰ ساعت 0:6 توسط حمید راهدار
|