در سایه سار درختی بی برگ

در مرز بود و نبود

نشسته با چهره ای کبود

خسته و بی حالم

از بخت بد می نالم

 سکوت شب را

گهگاه زوزه باد و

آواز  غمگین چکاوکی

در هست و نیست باد می شکند ... 

 و دیو سیاه شب

 مهر خموشی بر لب

دوباره دم فرو می بندد ...

روبرو تا چشم کار می کند

وسعت شب و  بیابان و

 نقش پلید دشمن دژخیم است

دریغ و آه ...

یار و دیاری نیست

تا از طلوع  ستاره صبح و

  شکوه  عشق و شبنم و شکوفه

 و سپیدی برف و طراوت باران

 و حماسه سرخ یاران

شعر و  سرور سراید 

  و قصه ی غصه بخواند ....

دریغ و افسوس .....