دامنی از آتش ....
در این دیار تفتیده
گلچهره گان
برف و باد و بوران که نه .....!!
حتی طراوت باران
فراموششان شده است
از بس که ابرها عقیم اند و
آسمان خسیس ...
باغ تشنه
در انزوای آخرین برگی
که از خشم خزان می خشکد
شب را آغاز میکند
اینجا از لطف سایه ها
فاصله حدس میزنند
و ستاره و مهتاب
نیزه ی نور را
با چتر رنگین طاووس
بر چهره ی نیلی دریا و ساحل گشوده اند
اینجا همه
مصلوب خورشید اند ....
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ مهر ۱۳۹۰ ساعت 3:13 توسط حمید راهدار
|