در این دیار تفتیده

گلچهره گان

برف و باد و بوران که نه .....!!

 حتی طراوت باران 

فراموششان شده است

از بس که ابرها عقیم اند و

آسمان خسیس ...

باغ تشنه

در انزوای آخرین برگی

 که  از خشم خزان می خشکد 

شب را آغاز میکند

اینجا از  لطف سایه ها

فاصله  حدس میزنند

 و ستاره و مهتاب

نیزه ی نور را

با چتر رنگین طاووس

بر چهره ی نیلی دریا و ساحل گشوده اند

 اینجا  همه

 مصلوب خورشید اند ....