غوغای زندگی ...
محکوم زندگی
مصلوب سرنوشت
در جاده ای به غایت شب طویل
تنها در این دیار
دلتنگ هجر یار
غمگین و بیقرار
باور مکن
یک لحظه یاد دوست
در خاطرم نباشد و
بی دوست سر کنم
یا لب به جام باده ی بی دوست تر کنم
نیلوفران عشق
بر آتش جنون
بر باد رفته اند
در خون نشسته اند
شاید سحرگهان
مرداب بیشه زار
در انتظار قامت میخک
با سایه ی شکسته
در دیدگان شب
تصویر میشود
در بستر زمین
تکثیر میشود
اشک بنفشه ها
تبخیر میشود
شبح سیاه مرگ
تحقیر میشود...
* پ. ن :
یادش بخیر باد، با شادروان عبدالعزیز ملکی حدود ۴۰ ــ ۵۰ روز قبل از سانحه ناگوار تصادفی
که ناباورانه خنده ی ملیحش را به قاب یغما گرفت در جشن فارغ التحصیلی دانشجویان همدوره
وی شرکت نمودیم و تاریخ ویرایش این سروده مقارن با همان روزهاست که با اصرار من و امیر و
آیدین را همراه برد و در معیت ایشان خیلی خیلی خوش گذشت. امروز که این جریده را لای سر
رسید باطله سال ۸۹ مشاهده کردم دلم گرفت و مصمم به یادداشتش شدم و غم و اندوهی
سخت بر وجودم مستولی شد که چرا ما آدمها تا زمانیکه شاد و قبراق در کنار هم روزگار میگذرانیم
قدر هم دیگر را بخوبی نمی دانیم تا ناگه ز همدیگر نمانیم...قربه الی الله الفاتحه مع الصلوات...