درون مجمری از آتش حرمان

پر از دردم

همان مجنون شب گردم

مه افسونگری با دیده غماّز خود

بر چهره ی شب نور می پاشد

و من لبریز غم

 از آستان عشق جانان

آرزوی بندگی دارم

به شوق رویش گلواژه ی لبخند

نهال عشق میکارم

نشان رود را

از دوست می جویم

امید زندگی دارم ...