کشیده نقش نشاط بر جانم ...
درون مجمری از آتش حرمان
پر از دردم
همان مجنون شب گردم
مه افسونگری با دیده غماّز خود
بر چهره ی شب نور می پاشد
و من لبریز غم
از آستان عشق جانان
آرزوی بندگی دارم
به شوق رویش گلواژه ی لبخند
نهال عشق میکارم
نشان رود را
از دوست می جویم
امید زندگی دارم ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:23 توسط حمید راهدار
|