تبخال یاس ...
غوغای زندگی
باری به دوش ماست
باران اشک و آه ...
آوار دردهاست
با زورق خیال
بر دیدگان موج
شمشیر میزنم
حاشا که مهر دوست
در کوهسار یاد
از غربت غروب
کمرنگ می شود
افسوس عشق یار
از شرم ژاله ها
غمگین و منتظر
دلسرد میشود...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:48 توسط حمید راهدار
|