در شبی سرد و تیره بی مهتاب

غنچه غمگین وخسته و بی تاب

دل پریشان به گوش شب می گفت

 ریشه ام را امید فردا نیست

 روز و شب کار باغبان زاریست

راه صعب و طویل و باریک است

چشم ها بی فروغ و تاریک است

بر بلندای صخره ای لغزان

دره ّای دلفریب نزدیک است

ترس بر جان یاس می ریزد

نسترن خاک عشق می بیزد

لاله دامان ز اشک خون رنگ است

حق و باطل  مــــدام در جنگ است

رنگ رخسار آسمان نیلی است

گونه سرخ  مجمر از سیلی است

عشق رمز نشاط و شادابی است

حلقه ی مهر دوست مهتابی است

التهاب شراره ها  رویاست

چلچراغ ستاره ها زیباست ...

                                              پائیز ۸۸ ــــ کاشان