کابوس شب رسید

کوهی ز غصه دید

خاری ز چهر گُل

بر پای او خلید

با سوز اشک و آه

سودای گُل شنید

بر انتهای دشت

خط و نشان کشید

دریایی از ملال

با جان و دل خرید

مهتاب نقره فام

در عمق شب دمید

رنگین کمان عشق

سرخابی و سفید

در آسمان عشق

  گردیده ناپدید

خورشید خسته از

دمسردی شدید

طوفان اضطراب

در هم شکسته است

چشم خمار یار

در خون نشسته است...