در بیکران نیلی اندوه ...
کابوس شب رسید
کوهی ز غصه دید
خاری ز چهر گُل
بر پای او خلید
با سوز اشک و آه
سودای گُل شنید
بر انتهای دشت
خط و نشان کشید
دریایی از ملال
با جان و دل خرید
مهتاب نقره فام
در عمق شب دمید
رنگین کمان عشق
سرخابی و سفید
در آسمان عشق
گردیده ناپدید
خورشید خسته از
دمسردی شدید
طوفان اضطراب
در هم شکسته است
چشم خمار یار
در خون نشسته است...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:52 توسط حمید راهدار
|