سهم من از تو

صبوری  و عشقی است

که در سحرگاهان مه آلود

در بیکران سبز کهکشان مهر

نشانم دادی

سهم تو از من اما

بوته ی گل خشکی است که

در غروب روئیده

از سراب نوشیده

در شراب جوشیده

 و در سحرگاهی مه آلود

در پی جادوی صدایت

قلندرانه ره به مینای آسمان برده

 زبان بگشای تا

 شیرینی کلامت

سرشار گل کند

 بهشت مجاز را

شرمنده میکند

 غرورت نیاز را ...