پاسی از شب گذشته بیدارم

از جفای زمانه بیزارم

نقش ماه و ستاره برجامم

دو کبوتر نشسته بر بامم

بی تو هرگز مرا خیالی نیست

دل وامانده را مجالی نیست

باز شب آمد و دلم تنگ است

تا سحر صد هزار فرسنگ است

دلم از رنج زندگی سیر است

پای لنگم اسیر زنجیر است

دیگران را امید بالیدن

سهم ما شد همیشه نالیدن

گفتم ای مهربان خاموشم

پاسخم ده ز درد مدهوشم

آن که من را هلاک سازد کیست ...؟

 گفت ،حق جواب دادن نیست ...