غمگین و تنها گشته ام از بی نوایی

زین درد راحت می شوم خواهی نخواهی

تک بیت بالا زائیده کلاف سردرگم تخیل امروز من است. بعد از اون انگار

زبونم قفل شد و ذهنم یاری نکرد نمیدونم چرا...!!؟؟

البته گهگاهی دچار این نوع سکته ها میشوم ولی نه اینقدر طولانی و

شدید که نلغزد قلمی در دستم ...

در پس شیشه غبار گرفته پنجره اتاقم بیکرانی آسمان را نظاره میکنم و

چشمانم زیر آین آسمان کبود رد کبوتری را دنبال میکند که  بال و پر زنان

 اوج می گیرد و پروازش تداعی شعر زیبا و ماندگاری است که :

 پرواز را بخاطر بسپار ، پرنده مردنی است ...

 تلاقی انبوه ابرهای پراکنده حجاب چهره خورشید میشوند و پرتو انوار طلائیش

به زحمت از لابلای ابرها راه باز میکند اما دیدن جمال دل آرایش میسر نیست.

تهی از شادی ،سرشار اندوه ،دلتنگ خورشید ، مرهون مهتاب ،نگار رعنا ،

نشان غم داشت ،رندی به من گفت:

 به غیر شادی ، مگر چه کم داشت...!!؟؟

 به غیر اندوه ،مگر چه غم داشت...!!؟؟

 با یاد ایزد،هر مشکلی آسان نماید .

با الطافتش ، غمدیده را خندان نماید.

خون تو بر دامان گل ، پنهان نماید.

فکری بحال درد بی درمان نماید.