دور از دیار خویش / تنها و بی قرار ...
یادت دلم گرفت و غمم را هزار کرد
دل در کویر سینه من شوره زار کرد
هرروز از طلوع شفق تا حلول شب
پیوسته صرف فلسفه انتظار کرد
در هجر بی حضور تو عمرم تباه شد
لبخند عشق گل همه را بی قرار کرد
رویای صادقی است که در موسم بهار
پائیز با شنیدن شرحش فرار کرد
برخیز تا وجود خودم را فدا کنم
صیاد بست دام و دلم را شکار کرد
درهای باغ خاطره بستم بروی غیر
همراه یار هاله گرد و غبار کرد
هیهات عاشقی که نسوزد به سوز عشق
چشمان نرگسم غم هجران خُمار کرد ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 2:12 توسط حمید راهدار
|