دلشده کوی تو ...
در معرکه آن شب تاریک و سیاه
خون کرد دلم را غم این عمر تباه
آویخت به زلف صنمی کوکب را
تازید به قلب دل شب مرکب را
یادت بگرفت خواب از دیده ی من
نامت بشکفت غنچه بر طرف چمن
سرتاسر گیتی زتو در جوش و خروش
عطر نفست نموده عالم مدهوش
دل از تب تو ز کالبد بیرون است
جان در طلبت فسرده و محزون است
در راه تو شوریده سران مهجورند
از هجر رخت زعیش و شادی دورند ....
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 2:5 توسط حمید راهدار
|