در معرکه آن شب تاریک و سیاه

خون کرد دلم را غم این عمر تباه

آویخت به زلف صنمی کوکب را

تازید به قلب دل شب مرکب را

یادت بگرفت خواب از دیده ی من

نامت بشکفت غنچه بر طرف چمن

سرتاسر گیتی زتو در جوش و خروش

عطر نفست نموده عالم مدهوش

دل از تب تو ز کالبد بیرون است

جان در طلبت فسرده و محزون است

در راه تو شوریده سران مهجورند

از هجر رخت زعیش و شادی دورند ....