ای هم نوا با گریه هایم ...
ای آشنای ناشناسم
در خلوت خاموش هجران
پائیز آمد
برگها سوخت
چشم مرا
بر جاده بی انتها دوخت
از پشت بامت
بر لب ایوان پریدم
درد تو را
بر جان و دل
آسان خریدم
طوفان پائیز
مهمانی گلدان گل را
در نوردید
مهتاب آن شب
چون هاله ای
بر دشت تابید
دلدار من رفت
خورشید هم
در سایه ی تردید خوابید ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:29 توسط حمید راهدار
|