ای آشنای ناشناسم

در خلوت خاموش هجران

پائیز آمد

برگها سوخت

چشم مرا

بر جاده بی انتها دوخت

از پشت بامت

بر لب ایوان پریدم

درد تو را

بر جان و دل

آسان خریدم

طوفان پائیز

مهمانی گلدان گل را

در نوردید

مهتاب آن شب

چون هاله ای 

بر دشت تابید

دلدار من رفت

خورشید هم

در سایه ی تردید خوابید ...