الهی چشم دشمن کور گردد ...
خانه در دل دارم
ریشه در گِل دارم
بی گُل روی تو
دیوانه شوم
(( عشق من با گل رُخسار تو امروزی نیست
دیر سالی است که من بلبل این بستانم ))
کور آن دیده
که نتوان دیدن
بوسه از غنچه رویت چیدن
آن که این آتش
حرمان افروخت ...؟؟
جامه ای بر تن تبدارم دوخت
جان من آتش هجرانت سوخت
لیک با این همه سرگردانی
بنده نرگس بیمار توام
کُشته غمزه ی غمبار توام
جان من وقت سحر
گردش دور قمر
دهد از مرحمت دوست خبر
مژده فتح و ظفر
می نهد افسر سلطانی سر
می رود از دل و جان
غصه بدر ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 2:1 توسط حمید راهدار
|