تنفس میکنم خواب درختان را ...
دل آبی
چه بی تابی
نمی خوابی سحرگاهان
تنفس می کنی خواب خوش
صبح درختان را
تجسم میکنی شولای سنگین
زمستان را
تصور میکنی شوق دل انگیز
دبستان را
شمیم دلکش و سبز
گلستان را
بهار و باغ و بستان را
من ابن جا
ریشه ام در خاک ِ دامنگیر و تنها
بی تو دلتنگم
برای دیدنت
با خویش و با بیگانه
در جنگم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:30 توسط حمید راهدار
|