دل آبی

چه بی تابی

نمی خوابی سحرگاهان

تنفس می کنی خواب خوش

صبح درختان را

تجسم میکنی شولای سنگین

زمستان را

تصور میکنی شوق دل انگیز

دبستان را

شمیم دلکش و سبز

گلستان را

بهار و باغ و بستان را

من ابن جا

ریشه ام در خاک ِ دامنگیر و تنها

 بی تو دلتنگم

برای دیدنت

با خویش و با بیگانه

 در جنگم ...