در تکاپوی طلوع عشق ...
رنگ رخسار ترا می نگرم
رفتی ای یار چه آمد به سرم ...
زحقیقت اثری بعد تو نیست
از پس آینه اشک ترا می نگرم
تا ز تو بلکه بیابم اثری
مانده ام تا که رساند خبرم
یک زمان قدر تو را حیف نمی دانستم
هست خاک کف پای تو کنون تاج سرم
آفتابی تو و من ذره ای از خاک رهت
آسمانی تو و من در طلبت دربدرم
سر زلف و خط و خال تو مرا راحت جان
در هوای سر کوی تو کجا می نگرم ...!!؟
می رود تاب دلم بی گل رویت هیهات
آیت عشق و صفا را ز وفا می نگرم ....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:38 توسط حمید راهدار
|