در هراس از

شب دیجور زمان

در هجوم هوس

رهگذران

شور و حال غزل

همسفران

یادمان عطش شالی ها

گُل تب دار دل قالی ها

نذر یک لحظه

که باشی ناشاد

تیر برپیکر رنجورم باد ...

سنگ حسرت به سر

گورم باد

هفت دریا به

ره دورم باد

تیغ سرما

به تن عورم باد

 طعم شیرینی می

شورم باد 

بی خیال

غم عالم گویم

آفرین بر

دل پر نورم باد ...

پ.ن:

* از ماست که بر ماست...

*لحظه ای چند بر آن لوح کبود / نقطه ای بود ودگر هیچ نبود ...

*جسم ۱۰۰ چاک بخون افتاده  / عالمی غم به دلم بنهاده ..