در شام غریبان عشق

اندوه دوریت 

 بر دلم

 سایه ای

سرد و سنگین کشید

هنوز هم

در شیب تند شام جدایی

 تبعید و غربت و فقر

 گرسنگی و حقارت و زجر

 دوزخ بی انتها

تصویر مه آلودت را

 در ازدحام بی سروسامان آدمها و

 شکل فریبای

 کتاب و کبوتر

شعله و خاکستر

نقطه و سطر

آهنگ و استعاره 

شب و ستاره

جاده و جنگل

دریا و ساحل

پراکنده و درهم

به یاد می آورم

مرا چه باک از غم...؟؟

اگر تو شاد باشی...