رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود / دیگر به چه امید در این شهر توان بود ...؟؟

بعد یک عمر سعادت رفاقت و توفیق همدلی به یکباره بر همه خاطراتمان خط

بطلان کشید و رفت...هر چه تلاش و تقلا کردم متقاعدش کنم نشد که نشد و

در تمام مدت رایزنی و مذاکره با پاسخ منفی مواجه و امیدم به یاس مبدل شد و

از اینکه نمی توانست تمنایم  را مبنی بر ماندن بپذیرد با صدایی آرام و مخملی اش

 پوزش خواست و با عزمی جزم مرا با خاطراتش تنها گذاشت...

با خود اندیشیدم که لابد سهم من از زندگی همین است چه میشود کرد....؟

افسردگی دردناک و اندوه تلخ از دست دادن دوستی به غایت مهربان و عزیز و

دوست داشتنی رنجی بی پایان و غمی دائمی است لکن این واقعیتی است

که بوقوع پیوسته و حدیثی است که بر صحیفه زندگی بنده حقیر رقم خورده

است.دلخوش  به این بودم که شاید بتوان با عشق  و محبت و دوستی براحساس

پوچی و تنهایی و هراس و اضطراب و روزمرگی فائق آمد غافل از اینکه تلنگری

 می تواند جام لغزان محبت و شیشه لرزان عاشقی را در هم بشکند و نسیمی

  کافیست تا شمع رقصان دوستی را خاموش سازد ....