رفتن نبود مردی ، عشق است که برگردی ...
بعد یک عمر سعادت رفاقت و توفیق همدلی به یکباره بر همه خاطراتمان خط
بطلان کشید و رفت...هر چه تلاش و تقلا کردم متقاعدش کنم نشد که نشد و
در تمام مدت رایزنی و مذاکره با پاسخ منفی مواجه و امیدم به یاس مبدل شد و
از اینکه نمی توانست تمنایم را مبنی بر ماندن بپذیرد با صدایی آرام و مخملی اش
پوزش خواست و با عزمی جزم مرا با خاطراتش تنها گذاشت...
با خود اندیشیدم که لابد سهم من از زندگی همین است چه میشود کرد....؟
افسردگی دردناک و اندوه تلخ از دست دادن دوستی به غایت مهربان و عزیز و
دوست داشتنی رنجی بی پایان و غمی دائمی است لکن این واقعیتی است
که بوقوع پیوسته و حدیثی است که بر صحیفه زندگی بنده حقیر رقم خورده
است.دلخوش به این بودم که شاید بتوان با عشق و محبت و دوستی براحساس
پوچی و تنهایی و هراس و اضطراب و روزمرگی فائق آمد غافل از اینکه تلنگری
می تواند جام لغزان محبت و شیشه لرزان عاشقی را در هم بشکند و نسیمی
کافیست تا شمع رقصان دوستی را خاموش سازد ....