مامن اهل راز ...
تو در دیده ام از همه برتری
تو از اوج اندیشه ام سرتری
حریم دلم از تو روشن بود
گُل خفته در خاک ،گلشن بود
ز جام نیوشا که داری بدست
به افلاک رفتی از این خاک پست
فکندی به دریای هستی تو موج
همای سعادت به سرداریت فوج فوج
زمین از تو پیرایه و فـَـــــــــــــر گرفت
زمان در سراشیبی طی شدن پر گرفت
عدو از حسادت به تو حیله کرد
فرومایه ی یاوه گو پیله کرد
ولی بارگاه تو در عرش بود
گلستان به سودای تو فرش بود
ز نو از پی سوز و ساز آمدم
به درگاه تو با نیاز آمدم
به هر سوی دلداده گرد تو جمع
چو پروانه در محور نور شمع
به احوال تو در نیاید سخن
خصوصا ز کم دانشی همچو من
نموده خیال خوشت بنده مست
قلم را گذارم فرو شسته دست ....
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹ ساعت 1:8 توسط حمید راهدار
|