تو در دیده ام از همه برتری

تو از اوج اندیشه ام سرتری

حریم دلم از تو روشن بود

گُل خفته در خاک ،گلشن بود

ز جام نیوشا که داری بدست

به افلاک رفتی از این خاک پست

فکندی به دریای هستی تو موج

همای سعادت به سرداریت فوج فوج

زمین از تو پیرایه و فـَـــــــــــــر گرفت

زمان در سراشیبی طی شدن پر گرفت

عدو از حسادت به تو حیله کرد

فرومایه ی  یاوه گو پیله کرد

ولی بارگاه تو در عرش بود

گلستان به سودای تو فرش بود

ز نو از پی سوز و ساز آمدم

به درگاه تو با نیاز آمدم

به هر سوی دلداده گرد تو جمع

چو پروانه در محور نور شمع

به احوال تو در نیاید سخن

خصوصا ز کم دانشی همچو من

نموده خیال خوشت بنده مست

قلم را گذارم فرو شسته دست ....