سه شنبه 14 مهر1388

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل // از کاروان چه ماند جز آتشی بمنزل...

ای معطر تر ازگل و سنبل

محو آواز و نغمه ات بلبل

از فراق تو سخت غمگینم

خسته و دردمند و مسکینم

خوش صدایی و نیک سیمایی

فاش گویم عزیز دلهایی

زده ای تیر عشق بر جانم

به کجا رفته ای نمیدانم

دل درمانده را شکیبی نیست

گر نباشی مرا حبیبی نیست

تو که رفتی ستاره ام گم شد

اشک و حرمان  نصیب مردم شد

خسته از طعن خلق گردیدم

کاش امروز را نمی دیدم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط حمید راهدار در 23:37 |  لینک ثابت   •